فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

226

چهارده رساله ( فارسى )

امتداد يا هر دو سلسله برابر باشند چنان كه هم چندان‌كه آن يكى رفته باشد اين ديگرى رفته باشد لازم آيد كه زايد مثل ناقص باشد و اين محال است و اگر تفاوت افتد بضرورت بايد كه در طرف افتد ناقص بايستد و زايد رفته باشد پس ناقص نامتناهى شود و زايد بر ناقص بيفزايد به قدر متناهى و هر چه بيفزايد بر متناهى هم متناهى بود . و بدان كه چون جسم را نهايت لازم آيد مقدارى معين و شكلى معين لازم آيد و اگر آن مقدار و شكلى را جسمى اقتضا كردى از آن روى كه جسم است همه اجسام در شكل و مقدار يكى بودندى و نه چنين است و نيز بدانستى كه اجسام را جدائى از - يكديگر بصفات است و اگر همه صفات مثلا نبودندى اصلا كثرت اجسام و وجود آن محال بودى و اين صفات كه اجسام بدان از يكديگر جدا شوند اگر اقتضاء جسمى بودى همه اجسام در آن برابر بودندى و چون اجسام را تناهى ثابت شد همه اجسام نهنده مقدار و صفات و وجود چيزى است نه جسم و نه صفت جسم . و بدان كه مردم اشارت ميكنند بجهات همچو بالا و زير حركات مختلف مىشود به بالا و زير اگر جهات چيزى نبودندى موجود اشارت بدان نشايستى كردن كه حركت و اشارت بر معدوم محال باشد و اگر بر جهات متشابه بودى ازو جهات مختلف حاصل نشدى كه بعضى به بالا و زيرى اولاتر نبودى از بعضى و چون اجسام را تناهى واجب است از هر سوى اشارت را غايتى باشد و آن غايت پاره نپذيرد كه اگر پاره شود وراى غايت چيزى نباشد حركتش در ناچيز افتد و سوى ناچيز و اين محال است پس آن چيز كه محدد جمله جهات است و وراى او چيزى نيست پاره نپذيرد و نشايد كه غايت جسمها بسيار باشد خواه زير و خواه بالاى آن كه جسمهاى بسيار را اجتماع ممكن بود پس افتراق ممكن نبود و چون غايات مفترق شوند حركتشان در ناچيز افتد و سوى ناچيزى افتد و اين محال است و نشايد كه در يك جسم باشد در يك جهت كه ديگر جهات ازو متعين نشود پس بايد كه جسمى باشد كه همه جهات ازو حاصل شود و اين نتواند بود الّا محيط به همه اجسام و بعضى از آن جسم بالا نباشد و بعضى زير زيرا كه اين يك جسم متشابه است كه بگفتيم كه از مختلفات نشايد پس بعضى به بالا و يا زيرى اولاتر نباشد از بعضى پس بايد كه محيط جمله بالا باشد و جهت زير دورى باشد ازو و غايت